وقتی واقعیت یخ میزند، روایتی سورئال از جنون و سوگ در اسبهای طاعون
مهدی صالحی لبخند سبز - در میان آثار متنوع و پرشور چهل و چهارمین جشنواره بینالمللی تئاتر فجر، نمایش «اسبهای طاعون» به عنوان یکی از تکاندهندهترین و متفاوتترین تجربههای بصری این دوره، خود را به مخاطبان معرفی میکند. این اثر که روایتی از فروپاشی روان یک زن در اثر یک فاجعه خانمانسوز است، تلاشی جسورانه برای تصویر سازی دنیای درونی انسانی است که تحت فشارِ سنگینِ حادثه، پناهگاهِ امنِ ذهنش را برمیگزیند. داستان درباره زنی است که بعدها دیوانه میشود؛ زنی که حافظهاش دیگر توانایی تحملِ واقعیت را ندارد و به یاد نمیآورد که چطور شوهرش را جلوی چشم همه دار زدند و فرزندش بر اثر سرما یخ زد. در این میان، ذهنِ آسیبدیده او مکانیزم دفاعی عجیبی را فعال میکند: او باور میکند که شوهرش بر اثر ذاتالریه مرده است و فرزندش... اسب شده است. این انکارِ دردناک و جایگزینیِ واقعیت با یک توهمِ شاعرانه، هسته مرکزی نمایشی است که با زبانی سورئال، به کالبد شکافیِ سوگ و جنون میپردازد.
یکی از مهمترین دستاوردهای این تئاتر فضا سازی بصری و استفاده هوشمندانه از عناصر صحنه برای انتقال مفاهیم روانی است. کارگردان اثر با درک درستی از ماهیت متن، به جای روایتِ خطیِ حادثه، وارد دنیای توهم و خوابِ زن شده است. در این اجرا، عناصر نور، تصویر و دکور تنها ابزارهایی برای زیبا کردن صحنه نیستند، بلکه زبان اصلی نمایش هستند که افکار پریشان و کابوسوار شخصیت اصلی را ترجمه میکنند. نورپردازی با سایههای طولانی و رنگهای سرد، فضایی یخزده و مرموزی خلق میشود که دقیقاً بازتابِ سرمایِ کشندهای است که فرزند را در خود بلعیده است. طراحی صحنه نیز با ایجاد فضایی سورئال، مرز میان اتاقِ زن و اصطبلِ خیالی را از بین میبرد و به مخاطب اجازه میدهد تا همان دیدگاهِ تحریف شده زن را به عینک بگیرد.
این عناصر بصری در کنار بازیِ بازیگر، باعث میشود مخاطب نه صرفاً تماشاگرِ یک ماجرای بیرونی، بلکه شاهدِ فرآیندِ زوال عقل و انکارِ واقعیت باشد. نمایش به زیبایی نشان میدهد که چگونه ذهن انسان برای فرار از دردِ غیرقابلتحملِ مرگ فرزند، به ساختِ واقعیتی دیگر روی میآورد؛ واقعیتی که در آن کودک هنوز زنده است، هرچند در قامتِ یک اسب. این استعاره قدرتمند، اسبهای طاعون را از یک داستانِ غمگینِ معمولی به اثری فلسفی و روانکاوانه ارتقا میدهد.
بازیِ بازیگر نقش زن، در این اثر ستون فقرات اجراست. بازی در نقش یک فرد دیوانه، همیشه یکی از چالش برانگیزترین وظایف بازیگری است که نیازمند ظرافت، تعادل و درک عمیق از روانشناسی شخصیت دارد. بازیگر باید بتواند بدون اغراقِ آزار دهنده، لرزشِ درونی، سردرگمی و گاهی آرامشِ توهم آمیزِ شخصیت را به تصویر بکشد. وقتی زن با اسبِ (فرزند) خود صحبت میکند یا از مرگِ آرامِ شوهرش (که در واقعیت قتل بوده) میگوید، باید چنان باورپذیر باشد که مخاطب نیز برای لحظهای در دامِ این توهم گرفتار شود و سپس با برخورد با واقعیتِ تلخِ صحنه، به لرزه بیفتد. تعامل میان بازیگر و عناصر صحنه شامل موجودی نامرئی یا عروسکهای بزرگ که نماد اسب هستند، لحظاتی شاعرانه و در عین حال دلخراش خلق میکند.
از منظر محتوایی، «اسبهای طاعون» بازتابی از آسیبهای اجتماعی و روانی است که میتواند برای مخاطب امروزی بسیار آشنا باشد. اگرچه داستان ممکن است در بستری تاریخی یا خاص روایت شود، اما مفهوم «فرار از واقعیت» و «تروما» موضوعی جهانی است. نمایش به ما یادآوری میکند که چگونه خشونت و فقر و سرما، نه تنها جسم، بلکه روح انسان را نیز میمیراند و چه بسا زنده ماندنِ ذهن، تنها در پذیرشِ یک دروغ ممکن شود. این نگاه انتقادی و اجتماعی، در دل فضایی سورئال، اثر را به اثری چندلایه تبدیل میکند که هر مخاطبی بسته به درک و حساسیت خود، پیامی از آن میگیرد.
با این حال، هر اثر هنری چالشهایی نیز دارد. در نمایشهایی با فضای سورئال و روانشناختی، خطر آن میرود که پیام اصلی در پیچیدگیهای نمادین گم شود و مخاطب عام را گیج کند. «اسبهای طاعون» نیازمند مخاطبی است که آماده همفکری با صحنه و تحلیل نمادها باشد. همچنین، حفظ ریتم نمایش در حالی که روایت در ذهن یک فرد دیوانه میگذرد، کار دشواری است. اگر ریتم کند شود، ممکن است حوصلهی مخاطب سر برود و اگر بیش از حد شتابان باشد، ممکن است فرصت درکِ عمقِ فاجعه از بین برود. اما به نظر میرسد کارگردان با تکیه بر موسیقی و تغییرات ناگهانیِ نور، توانسته است تا حد زیادی این تعادل را برقرار کند و مخاطب را تا پایانِ کار درگیر نگه دارد.
در مجموع، این اثر، نمایشی است که با جسارت در فرم و عمق در محتوا، یکی از یادماندنیترین آثار این دوره از جشنواره تئاتر فجر خواهد بود. این اثر تلاشی است برای درکِ زبانِ رنج و جنون؛ زبانی که شاید با کلمات معمولی نتوان آن را بیان کرد. نمایش به ما میآموزد که گاهی برای زنده ماندن، باید واقعیت را فراموش کنیم و گاهی همین فراموشی، بزرگترین تراژدی است.