لبخند سبز - فیلم «تقاطع نهایی شب» به کارگردانی سعید جلیلی که در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر حضور یافت، نمونهای است از آثاری که با وجود محدودیتهای فراوان تولید، جسارت پرداختن به مفاهیم عمیق و غیرمتعارف را به جان میخرند. این فیلم که حاصل سه بار ناکامی در جذب سرمایه و تبدیل یک ایده ۱۶دقیقهای به فیلم ی بلند است پیش از هر چیز روایتی از پشتکار یک فیلمساز جوان را به تصویر میکشد. داستان حول محور چهار زن با بازی رویا جاویدنیا و گیتی قاسمی میچرخد که پس از مرگ اتفاقی یک مرد در دفتر وکیل، برای پنهان کردن ماجرا و فرار از عواقب آن دست به تصمیمات پیچیدهای میزنند. آنچه در ابتدا یک درام جنایی ساده به نظر میرسد با پایانی غافلگیرکننده که تمام اینها نقشهای برای تصاحب خانههای زن اول بوده به لایههای عمیقتری از معنا دست مییابد.
نقطه قوت نخست فیلم ، جسارت در انتخاب مضمون و تلاش برای نقد رابطه «پول و اخلاق» در بستری مدرن است. فیلم صرفاً به دنبال روایت یک قتل نیست بلکه میخواهد نشان دهد چگونه ارزشهای انسانی در تقاطع منافع مادی به حاشیه رانده میشوند. این رویکرد به ویژه در سینمای ایران که غالباً به کلیشههای تکراری اجتماعی پناه میبرد قابل تحسین است. پایان بندی فیلم که مرد را زنده و کل ماجرا را نقشهای از پیش طراحی شده برای فریب زنان معرفی میکند در صورت تفسیر تمثیلی به اثری درباره «ساختار سلطه» تبدیل میشود. مرد نه یک شخصیت که نماد سیستم فریبکاری است که حتی مرگ خود را به صحنه میآورد تا بر قربانیانش مسلط بماند. این لایه معنایی، فیلم را از یک اثر سرگرم کننده صرف فراتر برده و آن را به متنی قابل تأمل برای تحلیلهای اجتماعی-فلسفی تبدیل میکند.
با این حال، فاصله عمیق میان ایده و اجرا بزرگترین چالش فیلم است. ریتم کند و یکنواخت که میتوانست در خدمت ایجاد تعلیق روانشناختی باشد، در عمل به درجا زدن روایت و خستگی مخاطب میانجامد. شخصیت پردازیها، با وجود تلاش بازیگران توانمند در حد کلیشه باقی میمانند. انگیزههای درونی زنان (ترس، طمع، وفاداری) آن قدر که باید واکاوی نمیشوند و دیالوگها به جای ایجاد کشمکش عمیق، سطحی و گاه توضیحی عمل میکنند. نمونه بارز این ضعف، دیالوگهای گیتی قاسمی درباره «اسید و لولهها» است که بیش از آنکه به پیشبرد تعلیق کمک کند، به راهکاری دم دستی برای خروج از موقعیت بدل میشود چرا که اگر او چنین پیشنهادی را نمی داد کل فیلم دچار چالش می شد.
فضاسازی و فرم بصری نیز نتوانستهاند در خدمت روایت درآیند. لوکیشن اصلی که یک آپارتمان است هرگز به فضایی بسته و خفقانآور تبدیل نمیشود و نورپردازی تخت و تصویربرداری تلویزیونی، از خلق حس سینمایی لازم بازمیماند. طراحی صحنه نیز فاقد عناصر نمادین یا القاگر است و به یک پسزمینه خنثی تقلیل یافته. این ضعفهای فنی، بهویژه در فیلم ی که کاملاً بر فضاسازی وابسته است ضربهای مهلک به باورپذیری و تأثیرگذاری اثر وارد کردهاند.
حضور شهاب حسینی به عنوان مشاور در جلسات دورخوانی و بازیگردانی، نشان از توجه کارگردان به کیفیت بازیها دارد، اما نتیجه نهایی هنوز با استانداردهای یک اثر حرفهای فاصله دارد. بازیها اگرچه بیاشکال نیستند اما در مجموع قابل قبول و هماهنگ با فضای کلی فیلم ارائه شدهاند. مشکل اصلی نه در بازی که در ناتوانی فیلمنامه در ایجاد موقعیتهای چندلایه برای شکوفایی استعداد بازیگران است.
در نهایت، «تقاطع نهایی شب» فیلمی است با قلبی در جای درست، اما دستهایی لرزان. این اثر جسارت مفهومی و پشتکار تولید یک فیلم اول را دارد و پایان تمثیلیاش ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به یک نقد اجتماعی تند علیه فریب و سلطه دارد؛ اما ضعفهای مفرط در فیلمنامه، کارگردانی، ریتم و فرم بصری، مانع از آن میشود که این پتانسیل به بالفعل تبدیل شود. فیلم بیشتر شبیه یک «طرح اولیه» یا «ایده فیلم» است تا یک اثر سینمایی کامل و پرداخته. با این حال، نفس تلاش برای پرداختن به چنین مفاهیمی در قالب یک فیلم کمبضاعت و پشتکار تیم سازنده در شرایط سخت تولید، شایسته احترام است. این فیلم میتواند برای فیلمسازان جوان، نمونهای از جسارت در انتخاب سوژه و در عین حال هشداری درباره اهمیت تسلط بر ابزارهای سینمایی برای تحقق آن ایدهها باشد.