غریبه در خانه؛ روایتی وهمآلود از هویت و تعلق در ساحلیها
مهدی صالحی لبخند سبز - آیا تا به حال لحظهای مکث کرده و از خود پرسیدهاید که چگونه ممکن است انسان در خانه خود غریبه باشد و حتی پس از مرگ، خاک از پذیرفتنش سر باز زند؟ این پرسش تلخ و وجودی، قلب تپندهی نمایش «ساحلیها» است که در چهل و چهارمین جشنواره تئاتر فجر، تماشاگر را به سفری در اعماق ترس، هویت و تعلق میبرد.
نمایش «ساحلیها» به نویسندگی وجدی معود و کارگردانی محمدامین سعدی، اجرایی است که از همان لحظهی ورود به سالن، احترام عمیقی به مخاطب و زمان او میگذارد. اثری که با تکیه بر متنی شاعرانه و فلسفی، به کاوش در مفاهیمی چون وطن، مرگ، مرزهای ذهنی و آوارگی میپردازد. وجدی معود، نویسندهی لبنانی که تجربهی جنگ و ویرانی را در سوابق دارد، در این اثر جانب بیطرفی را حفظ کرده، اما محمدامین سعدی در خوانش کارگردانی خود، ترسی عمیق را عریان کرده است: ترس از اینکه در وطنی جان دهیم که نامش برای ماست، اما یک وجب خاک برای گوری نداشته باشیم. این رویکرد، نمایش را از یک روایت خطی خارج کرده و به آن عمق سیاسی و اجتماعی بخشیده است.
یکی از برجستهترین ویژگیهای این اجرا، طراحی صحنه خلاقانه است. صحنهای با سادگی هدفمند و ایدههای دقیق که مدام پوست میاندازد و شکل عوض میکند. اجزای ثابت و متحرک روی صحنه که به دست بازیگران کاربردهای متعددی دارند، در هر صحنه خوانشی جدید ارائه میدهند و پرسشهای تماشاگر را در طول نمایش پاسخ میدهند. این معماری صحنه در کنار نورپردازی جسورانه که از تمامی زوایا نور را به روی صحنه میتاباند، فضایی وهمآلود و سیال خلق میکند که مرز میان خیال و واقعیت را در هم میریزد. استفادهی هوشمندانه از ویدئو مپینگ که در دل اجرا تنیده شده و نه چیزی بیرون زده از آن، تصاویری را بر کف و دیوارها میتاباند که جهانی تازه و کابوسوار را میسازد. هماهنگی میان نور، تصویر، موسیقی و لحظاتی که دقیقاً سینک میشوند، گواهی است بر اینکه کارگردان برای تئاتر «زحمت» کشیده و اثری ارزشمند و فوتوژنیک خلق کرده است.
در بخش بازیگری، شاهد تلاشهای قابل تحسینی هستیم. بازیگر نقش پریاموس و شوالیه با بازیهای تأثیرگذار خود، در راستای اهداف تحلیلی کار گام برداشتند. حضور سه شبح در نمایش (شبح پدر هملت، پریاموس و ادیپ شهریار) که به نظر میرسد حاصل دراماتورژی هوشمندانهی کارگردان بوده، ضربهی مفهومی سنگینی به اثر میزند. این شخصیتهای اساطیری که هر کدام نمادین هستند، هشدارهایی به آیندگان میدهند: اگر هشدارهای اشباح را درک نکنید و منظومههای تاریخ را مطالعه نکنید، سرنوشتی چون ادیپ در انتظار شماست. با این حال، نقدی که به بازی وارد است، تفاوت سطح اجرای بازیگران است. در حالی که بازیگر نقش پدر با قدرت و تسلط کامل میدرخشد، بازی نقش وینفرد که نیازمند معماری دقیق درونی و سفر به اعماق وجود است، هنوز جای کار زیادی دارد. این ناهمگونی گاهی توازن صحنه را برهم میزند و مانع از غرق شدن کامل تماشاگر در روابط میان شخصیتها میشود.
از نظر ساختاری، محمدامین سعدی قاعدههای معمول را به هم زده است. کار نه کاملاً کلاسیک است و نه پساساختارگرا؛ ترکیبی از روایت خطی و پیچیدگیهای برهمخوردهی روایت که برای این اثر مناسب است. این ساختار باعث میشود تماشاگر در فرم و مفاهیم منتقلشده غرق شود و از احساسات سطحی جلوگیری شود. با این حال، همان نقاط قوت فنی، گاه به پاشنهی آشیل نمایش تبدیل میشوند. فرم آنچنان خودنمایانه پیش میرود که گاهی از محتوا و تنش دراماتیک اثر پیشی میگیرد. حجم بالای تنوع نور و تصویر، و ریتم تند اجرا، گاهی آنقدر بر صحنه غالب میشود که ممکن است برای بعضی از تماشاگران فاصله ایجاد کند و دیالوگها و روح اثر بهسختی شنیده شود. این انتخاب درخشان است اما میتواند مخاطبی را که دنبال ردیابی روایت و کلام است، کمی عقب براند.
با وجود این کاستیها، «ساحلیها» تجربهای است که در ذهن رسوب میکند. اجرایی که خودش را جدی گرفته و از تماشاگرش میخواهد جهان زخمیاش را با او شریک شود. برای تماشاگر خاورمیانهای، این جهان ناآشنا نیست؛ جهانی که در آن حتی مردگانش هم از دست مرزهای ذهنی آدمها در امان نیستند. نمایش در لحظاتی فرم و معنا را در هم میتند و حس «سرگشتگی» و «جستوجوی هویت» را به زیبایی منتقل میکند؛ همان حس بنیادینی که خالق اثر در نمایشنامهاش آن را محور جهان نمایشی خود قرار داده بود