ملغمهای از اسطوره و مدرنیته؛نگاهی به نمایش کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس
مهدی صالحی آیا تا به حال لحظهای مکث کرده و از خود پرسیدهاید که در دنیایی پر از دروغهای رنگارنگ و شعارهای پوچ، صداقت مطلق میتواند به اندازه یک سم مهلک یا یک نجاتبخش جادویی، مرگبار یا حیاتبخش باشد؟ این پرسش بنیادین، قلب تپندهی نمایش «کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس» است که در چهل و چهارمین جشنواره تئاتر فجر، تماشاگر را به چالشی عمیق فلسفی و بصری دعوت میکند.
نمایش «کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس» به نویسندگی و کارگردانی آرش سنجابی، تجربهای متفاوت و جسورانه در عرصه تئاتر ایران است که با تکیه بر زبان اسطوره و تئاتر فیزیکال، به واکاوی لایههای پنهان روان انسان و جامعه میپردازد.
در این اجرا، کارگردان مانند یک بافنده ماهر، عناصر گوناگونی چون موسیقی، فلسفه، اسطورههای یونانی چون ادیپوس، و مفاهیم سیاسی- اجتماعی را در هم تنیده تا پارچهای پیچیده اما چشم نواز خلق کند. آنچه در نگاه اول مخاطب را مجذوب خود میکند، فضای سورئال و تجربهگرای اثر است که با بهرهگیری از اکسسوارهای خاص و طراحی حرکات نمادین، جهانی خلق میکند که در آن بدن بازیگران اصلیترین رساننده معناست.
یکی از برجستهترین ویژگیهای این نمایش، طراحی صحنه مینیمال و نورپردازی حرفهای است که در خدمت اتمسفر اثر قرار گرفته است. سنجابی با دوری از شاخ و برگ دهی بیدلیل و تکیه بر اصول تئاتر فقیر و گروتفسکی، تمرکز را بر انرژی و فیزیک بازیگران گذاشته است. میزانسنهای دقیق، حساب شده و چشم نواز، نشان از تسلط کارگردان بر فضا و ترکیب بندی صحنه دارد. در بسیاری لحظات، صحنهآرایی مستقل از معنا، واجد کیفیت بصری بالایی است که مخاطب علاقهمند به تئاتر فرمال و تصویری را به وجد میآورد. استفاده خلاقانه از نمادهایی چون ققنوس، استاکر، دالیا و ادیپوس، زبان شفاف و حرفهای را برای انتقال پیامها شکل میدهد. به ویژه شخصیت دالیا که با بازیای درخشان و الهامی از ظرافت و اقتدارِ اودری هیپبورن، یکی از نقاط قوت اجرا محسوب میشود.
بازیگران نمایش با پرهیز از کلیشههای رایج و بازیهای مقلد، توانستهاند با تکیه بر بدن و زبان حرکت، شخصیتهای خود را هدایت کنند. بررسی حرکات نمادین زبان بدن استاکر و دالیا، لحن ققنوس و اضطراب تلقینشدهی ادیپوس، نشاندهنده تلاشی جدی برای ادای حق متن است. صحنههایی با طراحی حرکتی جذاب و صحنه که عمق فلسفی و سیاسی اثر را به اوج میرساند، از جمله لحظات ماندگار نمایش هستند. در این صحنهها، تئاتر فیزیکال به کمک متن آمده و مفاهیمی چون دروغگویی سازمان یافته و صداقت سیاسی را که ریشه در اندیشههای هانا آرنت دارد، به تصویر میکشد. نمایش به ما میگوید که در جامعهای که دروغ اصل شده است، صداقت به خودی خود یک کنشگر سیاسی محسوب میشود و گوینده حقیقت، حتی بدون قصد کسب قدرت، به یک نیروی اجتماعی تبدیل میشود.
با این حال، نقدی که به این اثر وارد است، همان پیچیدگی و تکثر موضوعاتی است که میتواند برای مخاطب عام چالشبرانگیز باشد. نمایش بهوضوح برای مخاطب خاص طراحی شده؛ مخاطبی که انتظار میرود آشنایی قابل توجهی با تراژدیهای کلاسیک، موسیقی، اسطوره شناسی، فلسفههای شرقی و مفاهیم بینامتنی داشته باشد.
این پیشفرض سنگین باعث میشود اثر بهجای دعوت مخاطب به درک، او را در برابر انبوهی از ارجاعات رها کند. نتیجه اثر، نوعی ملغمه مفهومی است که نه لزوماً به وحدت دراماتیک میرسد و نه امکان هضم آن برای تماشاگر غیر متخصص فراهم میآید. در برخی لحظات، پرش میان ایدههای مختلف و عدم تمرکز بر یک محور مشخص، باعث میشود تماشاگر دچار سرگردانی و گاهی ملال شود. نمایش بهجای تعمیق یک ایده مشخص، پیوسته میان ایدهها حرکت میکند و فرصت توقف و درک عمیق هیچکدام را بهطور کامل نمیدهد.
از نظر فرمی، نمایش در قلمرو تئاتر فیزیکال و رئالیسم جادویی قرار میگیرد؛ اجرایی که بیش از آنکه روایتی خطی با آغاز، میانه و پایان بسازد، نمایهای از وضعیتهای ذهنی و حسی ارائه میدهد. این رویکرد آگاهانه انتخاب شده است، اما مخاطرهاش این است که پیوند عاطفی با مخاطب را سست کند. با این حال، نمیتوان منکر شد که «کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس» تجربهای بصری و حسی منحصر به فرد است که در روزگار ما، به لطف اندیشههای دغدغهمند کارگردان، هنر مدرن را به کمک اسطوره گرایی متصل کرده است.
در مجموع، این نمایش شاهکاری نیست که برای همه سلیقهها قابل فهم باشد، اما اثری است صادقانه و متفکر که برای کسانی که دغدغههای فلسفی، سیاسی و اسطورهای دارند و اهل مطالعه و اندیشه ورزی هستند، تجربهای ناب و بهیادماندنی خواهد بود. اثری که در یک ساعت، روایتی از تمام روزهای ماست و با وجود ابهاماتش، تماشاگر را به بازاندیشی در اوضاع زمانه خود وامیدارد. اگر به دنبال سرگرمی ساده نیستید و از چالش با مفاهیم عمیق لذت میبرید، تماشای این اثر به شما توصیه میشود.